مائده های زمینی

ناتانائیل کاش در تو هیچ انتظاری حتی میل هم نباشد و فقط استعدادی برای پذیرفتن باشد.آنچه را که بسویت می آید منتظر باش اما جز آنچه را که بسویت می آید خواستار نباش.جز آنچه داری آرزو مکن...بفهم که در هر لحظه ای از روز می توانی مالک خدا با همه ی ملکوتش باشی.آرزوی تو از عشق باشد و مالک شدنت عاشقانه...زیرا آرزوئی که موثر نباشد به چه کار می آید؟

آخر چه!ناتانائیل تو خدا را داری و  او را نمی بینی!خدا را داشتن دیدن اوست.اما مردم به او نمی نگرند.اما ناتانائیل تنها خداست که نمی توان به انتظارش ماند.در انتظار خدا بسر بردن یعنی درنیافتن این که خدا در توست.خدا را با خوشبختی مسنج و همه ی خوشبختیت را در لحظه گذرا بنه.

به غروب چنان بنگر که بایست روز در آن میمرد.

و به روز چنان که هر چیز در آن میزاد.

کاش دید تو در هر لحظه نو باشد.

ناتانائیل دوست می داشتم لذتی به تو بدهم که تاکنون هیچکس به تو نداده است.اما در ضمن که مالک این لذتم نمی دانم چگونه آنرا به تو بدهم.می خواستم با چنان صمیمیتی تو را خطاب کنم که هیچکس دیگر تاکنون نکرده باشد.می خواستم در این ساعت شب به جایی بیایم که تو در آن چه بسا کتابها را پی در پی میگشائی و می بندی و در هریک از آن کتابها چیزهائی را جستجو میکنی که تاکنون در نیافته ای.بجایی که تو هنوز در آن منتظری.به جایی که شوق تو از احساسی ناپایدار در شرف تبدیل به اندوه است.جز به خاطر تو نمی نویسم و برای تو نیز جز بخاطر این ساعات.

اگر چیزهای زیباتری می شناختم  همانها را برای تو میگفتم...

ثالث عاشق

 

تقدیم به غزلم ماه شب شعرهای من

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ، مستم

باز می لرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های! نتراشی به غفلت گونه ام را تیغ

های! نپریشی صفحه ی زلفکم را دست

و ابرویم را نریزی دل

لحظه ی دیدار نزدیک است....

ملاقات

كاش مي دانستي

 بعد از آن دعوت زيبا به ملاقات خودت، من چه حالي بودم

 خبر دعوت ديدار چو از راه رسد

          پلك دل باز پريد

من سراسيمه به دل بانگ زدم:

 

آفرين قلب صبور! زود برخيز عزيز!

جامهتنگ درآر، و سراپا به سپيدي تودرآ

وبه چشمم گفتم:

باورت مي شود اي چشم به ره مانده خيس!

كه پس از اين همه هجرت زتو دعوت شده است

چشم خنديد وبه اشك گفت : برو!

بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات نگاه ، با توام كاري نيست

وبه دستان رهايم گفتم:

كف برهم بزنيد، هرچه غم بود گذشت

ديگر انديشه! لرزش به خودت راه مده

خاطرم را گفتم :

زودتر راه بيفت، هرچه باشد بلد راه تويي

ما كه يك عمر درين خانه نشستيم وتوتنهارفتي

بغض در راه گلو گفت :

مرحمت كم نشود ، گوييا با من بنشسته دگر كاري نيست

جاي ماندن چو دگر نيست ، من از اينجا بروم

پنجه از مو به در آوردم ، برآن شانه زدم

و به لبها گفتم :

خنده ات را بردار ، دست در دست تبسم بگذار

ونبينم ديگر، كه تو ورچيده و خاموش به كنجي باشي !

سينه فرياد كشيد :

من نشان خواهم داد ، قاب نامش را در طاقچه ام

و هواي خوش يادش را در حافظه ام

مژده دادم به نگاهم گفتم:

نذر ديدار قبول افتاده است

ومبارك باشد ، وصلت پاك تو با برق نگاه محبوب

وتپش هاي دلم را گفتم :

اندكي آهسته ، آبرويم نبريد ، پاي كوبي زچه برپا كردي؟

پاي بر سينه چنان طبل مكوب !

نفسم را گفتم :

تو دگر بند نيا

اشك شوقي آمد و به پلكم فرمود :

همچو دستمال حريري بنشان برق نگاه .

پاي د راره شدم.

دل به مغزم مي گفت :

  من نگفتم به تو آخر كه سحر خواهد شد

به تو گفتم ، او مرا خواهد خواند ، او مرا خواهد ديد.

سر به آرامي گفت :

خب چه مي دانستم . من گمان مي كردم ديدنش ممكن نيست

و نمي دانستم بين تو با دل او حرف دو صد پيوند است ، من گمان ميكردم....

سينه فرياد كشيد :

خب فراموش كنيد ! هرچه بوده است گذشت

به ملاقات بيانديش ونشاط

آفرين پاي عزيز ! قدمت را قربان !

راه برو ، طاقتم طاق شده است .

چشم برقي مي زد

اشك برگونه نوازش مي كرد

لب به لبخند تبسم مي كرد

مرغ قلبم با شوق سر به ديوار قفس مي كوبيد

عقل شرمنده به آرامي گفت :

راه را گم نكنيد

خاطرم خنده به لب گفت : نترس ! نگران هيچ مباش !

سفر منزل دوست كار هر روز من است

چشم بر هم بگذار دل تو را خواهد برد

سر به پا گفت : كمي آهسته ، بگذاريد كه من هم برسم

دل به سر گفت : بشتاب ! تو هنوزم عقبي ؟!

فكر فرياد كشيد :دست خالي كه بد است ،    كاشكي....

سينه خنديد و بگفت :

دست خالي ز چه روي ؟

اين همه هست كجا چيزي نيست ؟

چشم را گريه شوق ، قلب را عشق بزرگ ، سينه يك سينه سخن ،

روح را شوق وصال ، لب پر از ذكر حبيب ،خاطر آكنده ز ياد ،...

كاشكي خاطر محبوب قبولش افتد

شوق ديدار نباتي آورد

كام جانم شيرين

پاي تا سر همه انديشه وصل....

سر تا پاي تمناي وصال.....،

وه ، چه روياي قشنگي ديدم !!!

خواب ، خواب ، اين موهبت و حالت پاك ،

خواب را در يابيم

كه درآن مي توان با تو نشست

مي توان با تو سخن گفت و شنيد

خواب دنياي تواناييهاست

خواب سهم  من و تو از دنياست

همه سهم من از ديدن توست

خواب دنياي فراموشيهاست

وتو در خواب به من خواهي گفت :

تو به ديدار من آي

آه...كاش مي دانستي ! بعد از آن دعوت زيبا به ملاقات خودت

من چه حالي داشتم

پلك دل باز پريد...

باز هم خواب را در يابيم ،

من به ديدار تو مي انديشم

(( نگاه می کنم ))

نگاه می کنم به عکسهای یادگاری

به روزهای قشنگ رویایی

به جشن تولد هجده سالگی

به روزگار دیوانگی

به تبسم های الکی

و من باز نگاه می کنم به اطراف با بی حوصلگی

بوم های سفید نقاشی شده رنگی

صحبت می کنند با نقاششان به سادگی

و من باز هم احساس تنهایی می کنم به تازگی