ناتانائیل کاش در تو هیچ انتظاری حتی میل هم نباشد و فقط استعدادی برای پذیرفتن باشد.آنچه را که بسویت می آید منتظر باش اما جز آنچه را که بسویت می آید خواستار نباش.جز آنچه داری آرزو مکن...بفهم که در هر لحظه ای از روز می توانی مالک خدا با همه ی ملکوتش باشی.آرزوی تو از عشق باشد و مالک شدنت عاشقانه...زیرا آرزوئی که موثر نباشد به چه کار می آید؟

آخر چه!ناتانائیل تو خدا را داری و  او را نمی بینی!خدا را داشتن دیدن اوست.اما مردم به او نمی نگرند.اما ناتانائیل تنها خداست که نمی توان به انتظارش ماند.در انتظار خدا بسر بردن یعنی درنیافتن این که خدا در توست.خدا را با خوشبختی مسنج و همه ی خوشبختیت را در لحظه گذرا بنه.

به غروب چنان بنگر که بایست روز در آن میمرد.

و به روز چنان که هر چیز در آن میزاد.

کاش دید تو در هر لحظه نو باشد.

ناتانائیل دوست می داشتم لذتی به تو بدهم که تاکنون هیچکس به تو نداده است.اما در ضمن که مالک این لذتم نمی دانم چگونه آنرا به تو بدهم.می خواستم با چنان صمیمیتی تو را خطاب کنم که هیچکس دیگر تاکنون نکرده باشد.می خواستم در این ساعت شب به جایی بیایم که تو در آن چه بسا کتابها را پی در پی میگشائی و می بندی و در هریک از آن کتابها چیزهائی را جستجو میکنی که تاکنون در نیافته ای.بجایی که تو هنوز در آن منتظری.به جایی که شوق تو از احساسی ناپایدار در شرف تبدیل به اندوه است.جز به خاطر تو نمی نویسم و برای تو نیز جز بخاطر این ساعات.

اگر چیزهای زیباتری می شناختم  همانها را برای تو میگفتم...